جزیره دلتنگی من
عاشقم بودی خودت گفتی پروردگارا مشتی از عشق امروز را برای فردایمان بگذار برای فردای که شاید فراموش کنیم عاشق بودیم....فردا بوی شگفتن از پنجره می اید و گلبرگهای انتظار تمام پنجره های را غرق در خود می کند. با یاری او که بی همتاست ُ به نام عشق برای عشق و بیاد معطر عشق باز هم می نگارم و این بار برای تو امروز فهمیدم دفتر دفتر سرنوشتم را چه بیحوصله و دلگیر از همه چیز و همه کس خط خطی کردمُ امروز فهمیدم بی هدف ارزو کردمُ بدون اشتیاق پریدم. امروز که نبودی به وسعت تمام دنیا به پهنای صورتم اشک ریختم و گریستم .می دانی چرا؟برای تنهاُ غریبی و غربتی که در آن اسیرمبرای دوری از تو گریستم که مهم چیزم بودی... و چه زود تسلیم روزگار شدی و شکست راقبول کردیم می دانم روزها را از بین برده ای روزهای که فاصله به نام جدای بین ما نبود. پس برگرد تا عطر حضورت را احساس کنم. می دونی چقدر دلم برات تنگ شده. می دونی ندیدنت برام چقدر سخته. کاش بودی تا دوباره در کنار تو احساس آرامش میکردم. کاش بودی تا حرف دلم دوباره برات میزدم. کاش بودی تا دلتنگی مو برات می گفتم. اما رفتی و منو تنها گذاشتی دلم به اندازه تموم روزهای پاییزی گرفته چه چهار فصلی است سرزمین دقایق من دلم گرفته و کلافه هستم از خودم و سادگیم حالم به هم میخوره! نمی دونم چطور باور کردم؟ و من با آن همه زیرکی چطور خام حرفای تو شدم؟ یادم آمد حرفاهیت را در در کادوی هزار کلمه عاشقانه پیچیدی و من مثل کودکی بازیگوش شوق باز کردن کادو را داشتم و دیدن احساسی که در آن جا خوش کرده .آنقدر به گوشم <<خواندی دوستت دارم.بی تو زندگی بی معناست .تو نیمه گم شدی من هستی و.. >>که باورم شد . و باور کردم دوستم داری و یادم رفت به خود قول داده بودم گول حرفای عاشقانه را نخورم و واقع بین باشم و همیشه از عقلم کمک بگیرم . بیچاره عقل! در پشت حصارهای بلند زندان احساس چنان محبوس بودکه راهی به بیرون نداشت و فریاد هایش به گوش هیچ کس نمیرسید حتی من! عاشم بودی خودت گفتی خودت گفتی که عشم در خانه قلبت ماوا گزیده برای همیشه!خودت گفتی که حتی مرگ توان جدا کردن ما را ندارد !خودت گفتی این عشق مرهمی است بر زخم تنهایت ! چه شد که تمام آن حرف ها را فراموش کردیو رفتی! چطور شد که بی من رهسپار دیار اینده شدی ؟ چطور شد که عشق را از خانه دلت راندی؟و ریشه های این درخت را در وجودت خشکاندی؟ چه چیز مرحم زخم تنهایت شد. که از عشق من آرامش بخش تر بود ؟ آه تو چه کردی؟و تو عاشق نبودی و فقط ادعای عاشقی داشتی ! اگر من عاشق میشدم عشقم فقط بر زبانم نبودبلکه از دلم بر می امد. عشقی که افق دل طلوع کند غروبی ندارد . مطمنم اگر من عاشق میشدم واژه عشق را اینقدر ساده خرج نمی کردم که روزی واژه یم تمام شود و زبانم معطل بماند که چه بگوید ؟! دلت عاشق نبود عزیزم و این عشق نبود که تو با اولین مانع جا بزنی و هوس بود زیرا عشق ماناست و هوس گذرا <.. و تو گذشتی دلم به درد آمده دشنه بی وفایی .قلبم را مجروح کرده بیچاره دلم . گوشه ویرانه های وجودم افتاده و جان میدهد !بیچاره دلم که کلاه عاشقی بر سرش گذاشتی و رفتی. یک دل مجروح و شکسته
آسمان چشمانم به اندازه تمام ابرهای بهاری بارانی است
وقلبم به اندازه سردترین روزهای زمستانی یخ زده....اما وجودم در کوره داغ تابستان میسوزد![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

