جزیره دلتنگی من
آنكه بر پیكر لب می لرزید لااقل كاش مرا می فهمید روز اول كه صدایش كردم بوسه می خورد لبم پی در پی یك سكوت بر دلم آن روز نشست گفتم این مرد غزل های من است بعد از آن روز دلم خط خطی كرد همین دفتر را شعر می خواند كه عاشق باشد مثل یك قمری آواز به دست كه سكوتش سرد است خواندمش باز بیا جنس این فاصله ها دریا نیست تن من زندانی ست در هجوم تن تو خنده ای كرد عجیب گفت ای زاده ی مه باز عاشق شده ای!؟ لحظه ها زود گذشت تا همین روز كه رفت نامه ای داد به من كه از آن روز كه در خاطر من می آیی روز هایم همه در بی كسیم می میرند حال بگذار كه تنها باشم آنكه بر پیكر لب می لرزید لااقل كاش مرا می فهمید دل من می سوزد نه به حال تو به مه در شب تار كه غریب ست هنوز هر شب از درد سپید دل خود می گریم لحظه ای با من باش شاخه ام را بتكان تا محبت ریزد تا بگویم كه تو را از لب فاصله ها می گیرم چون تو رویای غزل های منی بی تو در واژه ی غم می میرم پس بیا در بر من جنس این فاصله ها دریا نیست و خودت می دانی تن من در تن تو زندانی ست گاه گاهی كه دلم در شادی موج می زند یا در غم اشكانم را بر گونه هایم به رقص در می اورد ویا وقتی در تنهایی به اوج می رسم زندگی برایم مفهوم دیگری می یابد و نا خود اگاه دوست دارم قلم سیاهی دستانم را حس كند و احساس وجودم را گاهی با عشق ،گاهی با شوق ،گاهی با گریه و گاهی با حسرت خط خطی كند. خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشمات می میره خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی خیلی سخته بری یه شب واسه چیدن ستاره
گاه گاهی روزها دلم به سوی اسمان پر می كشد و تصویر فرشته را در اب ، در روشنایی یا مهتاب نقش می زند.
بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره 




خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی
اما وقتی بهار شد ازش جدا شی



وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی



ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره
| Design By : Night Skin |
