جزیره دلتنگی من
می خواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجَم یا در اندیشه خوب و بَدَش باشم. نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه. می خواهم بروم با آنکه دوستش می دارم. انگار ولگرد شده بودم به جستجوي نشاني ات به تمام جهان سر زدم اما نبودي به دور رفتم حتي به سرزمين خوشبختي در افسانه هاي پدربزرگ كه حقيقت نداشت هيچ كس نبود انگار تو هم ولگرد شده بودي کاش قطره ای اشک بودمواز روی گونه هایت می گذشتم ودر گوشه ای از لبانت جای می گرفتم قطره قطره جمع می شدم وهمانند دریایی بی کران می شدم و تورا در کام فرو می بردم اما افسوس که اجازه چنین کاری را ندارم زیرا بی نهایت دوست دارم بیا محبوبه ی من !. . . تو عاشق می شوی هر روز و حاشا می کنی هرشب و من با آتش عشقت مدارا می کنم هر شب تو مشرک می کنی هر روز با عشقت مرا اما خدا را در نگاهت باز پیدا می کنم هر شب نمی دانی چه غوغایی تو بر پا می کنی هر روز؟! نمی دانی چه حالی با تو تنها می کنم هر شب؟! تو می سوزانیم هر روز و من با شوق و با لذت میان شعله ها خود را تماشا می کنم هر شب تو هی امروز و فردا می کنی اما نمیایی و من با ساده لوحی فکر فردا می کنم هر شب تو عاشق می شوی من نیز عاشق می شوم اما تو می خندی و من صد فکر بیجا می کنم هرشب تو با احساس من گل پوچ بازی می کنی هر روز و من در پیش خلقی مشت خود وا می کنم هرشب مرا بیمار چشمان سیاهت می کنی هر روز به امید لبت خود را مداوا می کنم هرشب بیا محبوبه ی من دست از این آشوبها بردار که مرگ خویش از « کیوان » تقاضا می کنم هر شب شعری از دوستی عزیز کیوان هاشمی
| Design By : Night Skin |







