تبليغاتX
جزیره دلتنگی من


جزیره دلتنگی من

یا رب مرا یاری بده تا خوب ازارش کنم
هجرش دهم زجرش دهم خوارش کنم زارش کنم
ار بوسه های اتشین وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری گیرم زدست دیگری
از رشک ازارش دهم وز غصه بیمارش کنم
هر شامگه در خانه ای چابک تر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای وز خویش بیزارش کنم
چون بینم ان شیدای من فارق شد از سودای من
منزل کنم در کوی او باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم جادوی خود گریان کنم
با گونه گون سوگندها بار دگر یارش کنم
چون یار شد بار دگر کوشم به ازار دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز ازارش کنم
یا رب مرا یاری بده تا خوب ازارش کنم
هجرش دهم زجرش دهم خوارش کنم زارش کنم
ار بوسه های اتشین وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری گیرم زدست دیگری
از رشک ازارش دهم وز غصه بیمارش کنم
هر شامگه در خانه ای چابک تر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای وز خویش بیزارش کنم
چون بینم ان شیدای من فارق شد از سودای من
منزل کنم در کوی او باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم جادوی خود گریان کنم
با گونه گون سوگندها بار دگر یارش کنم
چون یار شد بار دگر کوشم به ازار دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز ازارش کنم

نوشته شده در 88/06/02ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط فائزه شکیبا| |

 

آرام آرام،


آرام تر از تمام آرامه های کودکیم آمدی؛


و آرامشم را خط خطی کردی؛

و بعد


آرام رفتی:


وهیچ نفهمیدی

درتمام این لحظه های آرام چه اضطرابی درمن موج می زد!


کاش یک لحظه،


جرات خواندن ناآرامی چشم هایم را

داشتی!


کاش یک لحظه،


جرات بر هم زدن آرامشت را
داشتم!


ادامه مطلب
نوشته شده در 88/06/02ساعت 2:48 بعد از ظهر توسط فائزه شکیبا| |

راه را ببین !

برشانه های حاشیه ،

چگونه چنگ می زند ،

تازود برسی

و همراه شوی !

 

پروای پاهایت ،

پای کدام

پاچالِ تردیدِ باران خورده ،

گیر کرده بود

ردِ پاهایت را ،

نشانی از پاشنه نیست ؟!

 

پرهیزت ،

از بی تابی پاهاست

یا پیمودن فاصله ها ؟

بیراهه نرو!

راه پیشِ رو را

باید پیمود ...

 از دفتر می خواهم سرشارازتوباشم

نوشته شده در 88/06/02ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط فائزه شکیبا| |

بگوييد ديگر نيايد زمستان



پر طراوت بود او



اما چه سود، که ما را



منزوي کرد در سکوت نگاه خويش

...........................







 ديگر مجال خود نمايي



آدم برفي باقي نيست



بگوييد نيايد زمستان



کسي از اين خانه



به استقبالش نخواهد رفت



چرا که من،  



سردتر از سردي زمستان را



در نگاه او ديده ام




پروانه شدن ممنوع



گر ميدانستم



که آتش عشق،



بال و پرم را اينگونه خواهد سوزاند،



تا هميشه



در پيله تنهايي خود مي ماندم



و هيچگاه، پروانه شدن را



آرزو نميکردم

نوشته شده در 88/06/02ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط فائزه شکیبا| |

سلام به همه دوستان گلم که به وبلاگ من سر میزنید. راستش چند وقت بود وبلاگو اپ نکرده بودم . دلم هم برای این وبلاگ تنگ شده بود. سعی میکنم دیگه تند تند وبلاگ رو اب کنم.مرسی از همه دوستانم
نوشته شده در 88/06/02ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط فائزه شکیبا|


Design By : Night Skin