تبليغاتX
جزیره دلتنگی من


جزیره دلتنگی من

 


ادامه مطلب
نوشته شده در 87/06/27ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط فائزه شکیبا| |

اگر کسی ترا آنطور که میخواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد .

گابريل گارسيا مارکز

دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب ترا لمس کند .

گابريل گارسيا مارکز


زن وقتیکه دوست بدارد ، غیر از محبوب خود چیزی را نمی بیند و هرچه عاطفه ، مهربانی و نوازش و فداکاری دارد تنها برای او به کار می برد .

آلفونس دوده

پرسیدم دوست بهتر است یا برادر ؟ گفت دوست برادری است که انسان مطابق میل خود انتخاب می کند .

 امیل فاگو


ادامه مطلب
نوشته شده در 87/06/27ساعت 9:45 بعد از ظهر توسط فائزه شکیبا| |

 

پله های کمال

مطلبی که پیش‌روی شماست بی‌تردید جزء بارزترین حقایق و واقعیات زندگی همه ماست. بسیاری از ما فکر می‌کنیم که برخی از اعمال و تفکرات به سود ما خواهد بود. در حالیکه ممکن است برعکس، انجام آن فکر یا فعل، می تواند  امری زیان‌بخش و نابخردانه باشد. مثلا" در اندیشیدن به گذشته دردناکمان، باور و یا تصور اغلب ما این است که چنانچه خاطرات تلخ گذشته‌مان را برای خود و یا دوستان تعریف کنیم از غم و اندوه می‌کاهد، در صورتی که بازگویی آنچه که به صورت ناگوار برایمان رخ داده شروع دوباره حزن و افسردگی و رنج روحی و جسمی، خواهد بود. بنابراین...

 هیچ‌گاه خود را مسئول حوادثی که امکان کنترل آن را نداشته‌اید قلمداد نکنید.

 بخشودن، لطف به دیگران نیست، لطفی است که ما در حق خود می‌کنیم تا ذهنی را برای پذیرش امور خوب و نیکو باز کنیم.

 مهم عشق ورزیدن به کسانی است که به شما بد کرده‌اند تا آزاد شوید.

 کار زشت سریع‌تر از فرو رفتن کارد در گوشت در صاحب خود اثر می‌گذارد (امام صادق «ع»).

  آنچه دیگران در مورد شما فکر می‌کنند به خودشان مربوط است. مردم به نحوی که دوست دارند فکر می‌کنند، عقیده آنها نسبت به شما مهم‌تر از عقیده خودتان نسبت به شما نیست.

 تفاوت موفقیت و شکست در اتفاقاتی که می‌افتد نیست. بلکه تعبیر ما از این از این اتفاقات این تفاوت را ایجاد می‌کند.

 اگر قلباً معتقد نباشید که می‌توانید به هدف برسید از همان اول به کار خود لطمه زده‌اید.

اگر احساس اندوه می‌کنید علتش این است که همه علل شادی را از ذهن خود حذف کرده‌اید.

  اعتماد به نفس در کسانی فوق‌العاده چشم‌گیر است که خودشان را خیلی خوب می‌پذیرند.

پله های کمال

 آرام باشید هر چند طرف مقابلتان اشتباه می‌گوید.

 کسانی که می‌خواهند همه از آنها راضی باشند، عملا" در تلاشند که خود نباشند.

هنگامی که خود را تمام و کمال به خدا بسپارید از هر وضعیت به ظاهر مخالفی برکت‌هایی عظیم به سوی شما سرازیر می‌شود.

خیرخواهی انسان نیک‌خواه پیرامونش هاله‌ای عظیم از حمایت می‌آفریند از این رو هر سلاحی که به سوی او نشانه رود کارگر نخواهد افتاد. به عبارت بهتر محبت و رضامندی، دشمنان درون او را نابود می‌کنند از این رو برون از خویش نیز دشمنی نخواهد داشت.

طرز تفکر نادرست همه تجربه‌های ناخوشایند را به زندگی فرا می‌خواند.

 

منبع: برگرفته از کتاب رازهای موفقیت در زندگی، تألیف منصوره صفایی. با تغییر و تلخیص. 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در 87/06/27ساعت 9:2 قبل از ظهر توسط فائزه شکیبا| |

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در 87/06/26ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط فائزه شکیبا| |

 

 

 

شک و تردید همواره حالاتی آشنا برای انسانها بوده است. افراد مردد و حیوان به این سو و آن سو می نگرد و همواره این سوال برایشان پیش می آید که آیت قدرتی وجود دارد که بتوان از آن کمک گرفت . این تردید به خاطر عدم اعتماد و ایمان کامل به وجود قدرت برتری است که تمام کائنات زیر قدرت خود دارد.
هنگامی که در حالت دعا قرار می گیرید با این موضوع ایمان داشته باشید که قدرت روحی شما تنها علت و سبب و تنها عامل نجات دهنده شماست و از صمیم قلب اطمینان حاصل کنید که با وجود آن هر غیر ممکنی ممکن و هر عملی میسر می شود. در وهله اول این جمله تاکیدی را همواره با خود تکرار کنید: روزی خواهد رسید که من به آرزوی خود برسم. آری روزی می رسد که من خوشبختی خود را بیابم " اما فراموش نکنید که خواست و آرزوی خود را به آینده و به بعد موکول نکنیم و آن چه می خواهیم در زمان حال از ضمیر باطن بخواهیم و به آسانی بدان جان ببخشیم و البته این در صورتی میسر است که به آن ایمان کامل داشته باشیم.
هنگامی که برای کسی دست دعا به سوی آسمان بلند می کنید او را در اعماق روح و ضمیر باطن خود بنشانید و او را با چهره ای شاد و روحی آزاد ببینید و از اینکه دعایتان مستجاب خواهد شد شکر گزاری کنید . هنگامی که با روح و اعتقاد روبه سوی خداوند می کنید با شناختی که از او دارید می دانید که آرزویتان را بر آورده خواهد کرد.
زیرا خداوند هرگز با شکست میانه ای ندارد . نه آن را می شناسد و نه آن را برای بندگانش می خواهد. بعنوان مثال اگر تصویر تندرستی عزیز بیمار خود را به ذهنتان بسپارید و تمامی دقت خود را بر روی بهبودی او متمرکز کنید خداوند نیز بر این تمرکز ذهن شما صحه خواهد گذاشت.
آخرین مرحله دعا شامل شناخت و قبول آن است و اعتقاد به این مسئله که حتما اجابت خواهد شد. اما این نکته را به خاطر داشته باشید که ما هرگز قادر به دیدن وجدان و ضمیر و اعتقادات باطنی خود نیستیم , اما می توان با قدرت ایمان به آرزوهای خود جامه عمل بپوشانیم و دعا ها را مستجاب کرد.
اما بیشتر اوقات این سوال به ذهنمان خطور می کند :" پس چرا دعاهایمان مستجاب نمی شود؟ پاسخ آن در سوال پنهان است. زیرا ترس و تردید در آن به خوبی روشن است . چنان به خداوند ایمان داشته باشید که در
کودکی خود را به مادر می سپردید و جز او کس دیگری را نمی شناختید و عشق او را با تمام و جود احساس می کردید هنگامی کخ در مورد استجابت دعاهایتان دچار شک می شوید ,
دقت خود را بر خواسته تان متمرکز کنید . پس از آنکه تمام ذهن و فکر خود را از این فکر و ایده انباشتید , س از چندی شاهد رشد و شکوفایی آن خواهید شد


ادامه مطلب
نوشته شده در 87/06/24ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط فائزه شکیبا| |

صدا کن مرا ُ ای صدای همیشه

                 تو ای دوست ُ درد اشنای همیشه

صدا کن مرا ،با همان لحن دلخواه

                            و تکرار کن ماجرای همیشه

و با من بیا باز تا اول عشق

                     پس از هیچ تا ابتدای همیشه

صدای تو آن حزن محزون زیباست

                    که میرویید از جای جای همیشه

صدا کن که تا بی نهایت بیایم

                به دنبال تو پابه پای همیشه


ادامه مطلب
نوشته شده در 87/06/24ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط فائزه شکیبا| |

  هر انساني چهار نوع فركانس مغزي داره:


1 - بتا كه همون حالت بيداري كامله و ضمير خود آگاه ما توش فعاله.

2 - آلفا _ خلسه _ ترنس.

3 – تتا _ امواج تله پاتي.شهود.روشن بيني.

4 – دلتا.يعني خواب عميق كه توي اون رويا مي بينيم.

هنوز زوده كه در مورد تتا صحبت كنيم ، چون بايد پله پله بريم. ما فعلا" با آلفا و بتا كار داريم.

بتا بيداري كامله يعني همين حالتي كه الان توش هستيد.وقتي مي

خوايم بخوابيم، درست قبل از خواب، كه خواب آلوده مي شيم، يك

حالتي بين خواب و بيداري به وجود مياد كه بهش مي گن آلفا.( البته

در حالت هايي هم كه روي چيزي ، شديدا" تمر كز مي كنيم آلفا به

وجود مياد. )بعد مي خوابيم و خواب مي بينيم يعني به حالت دلتا

مي ريم و بعد دوباره بيدار مي شيم يعني دوباره بتا شروع

ميشه.يعني در طي روز و شب، ما اين مسير رو از نظر فركانس

هاي مغزي داريم(از راست به چپ بخونين):



بتا------- آلفا------- دلتا-------- آلفا--------- بتا.


دوستان گلم این مطلب ادامه دارد
ادامه مطلب
نوشته شده در 87/06/23ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط فائزه شکیبا| |

ســـــــایــــه ی خـــــدا
ای خــــدایی که برام تو شبا فانوسی ... هول میشم وقتی تو منو میبـــوسی
ای که مهتاب زیباییش وامدار توست دستم بگير

مولای من مولای اقاقی های عاشق

 از پس کدامین ستاره سایبان دلهای خسته ای تا هنوز که پیشانی خورشید تب دار است

 کدام فانوس را برای شب هایم می خواهی روشن کنی که با نبودنت برای تمام

 ستاره ها فاتحه خواندی

 شمعدانی پشت پنجره ی باران خورده را نگاه کن بغض نشکسته اش خستگی

لحظه های انتظار را فریاد میزند

  عطر سنگین جمعه ها را نفس میکشم و با طلوع مهتاب فقط من میمانم و بغضی که

سر سجاده ام رها شده است

 در همسایگی پرواز خیال هر شب نسیم ملکوت عطر تو را به مشام می آورد اما دلی

 برای شنیدن میخواهد که نیست

 دل گم کرده ام در نبودنت نماندنت ....

 من گم شده ی شب های تارم و تو فرشته ای که تمام آدمیان به سجده در برابرت

زانو خم میکنند 

چشمهایم فرشته میخواهند و دلم حادثه ای که سرشار از بودن توست

 در این کابوس که زخم آسمان پی ابر میگردد لب بگشای تا تمام پنجره ها فریاد زنند :

 یک نفس مانده تا صبح....

 

 آقا بیا به خاطر باران ظهور کن

 ما را از این هوای سراسیمه دور کن

وقتی برای بدرقه ی عشق میروی

از کوچه های خسته ی ما هم عبور کن...

 اللهم عجل لولیک الفرج

 لحظه هاتون فیروزه ای و یاعلی...

نوشته شده در 87/06/23ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط فائزه شکیبا| |

یه لحظه ، همین نزدیکی  :

خوشبختی در خانه شماست بیهوده آن را در باغ همسایه مجویید

" مارک اورل "

دیگر تمام شد...تمام شد آن روزهایی که بی قرار ثانیه ها بودم...آن التهاب سرد تنگ بلور به

پایان رسید...دیگر در ترانه هایم عشق ، بازی نمیکند...دیگر هیچ ماهی ای در حوضچه ی احساسم

نقاشی نمیکشد...

خورشید در سینه ام تب کرده است...نبضش به کندی میزند...میدانم که ثانیه های پایانی است...

به روی خودم نمی آورم مثل همیشه که تو من را رها میکردی و من میگفتم :باز میگردد...

الفبای عشق به پایان خود رسیده است...اولین حرف را با تو شروع کردم و آخرینش را بدون تو

از بر میکنم...چه فاصله ی کوتاهی بود از عشق تا مرگ و چه تاوان سنگینی داشت فاصله ی

این چند حرف...

اما اینبار دیگر تپش پلک هایت نمی توانند دلم را بربایند...این بار تسلیم پروانه نمیشوم...

من جنون عشق را در کوچه ی دلواپسی کشتم...با همین دستهای خودم...باور میکنی من قاتلم...

 جز بی وفایی این را هم از تو آموختم...

 بوی مرگ را از همین نزدیکی میشنوم...فقط چند قدم دیگر...  

خط آخـــــــر:

نمی خواهم برگردی این را به همه گفته ام

اما نمی دانم چرا هنوز برای آمدنت فال می گیرم !!

چرا هنوز پشت هزاران ترانه خاموش به انتظارت نشسته ام

تا تو را آرزو کنم !!

اگر هنوز تو را آرزو می کنم برای بی آرزو نبودن است !!

و شاید هم آرزویی زیباتر از تو سراغ ندارم !!

نوشته شده در 87/06/23ساعت 6:24 بعد از ظهر توسط فائزه شکیبا| |

تا کی ؟ تا کی می خوای اومدنت رو پشت روزها و هفته های تقویم  قایم کنی ؟ تا کی

می خوای واسه بودنت واسه اومدنت بارون رو بهونه کنی؟ بس نیست ؟

 این همه از تو گفتن بس نیست ؟تا کی باید از تو بنویسم ؟

 خسته شدم ... خسته شدم از بودن با خاطره هات...خاطره هایی که مال من نیست و

در من غوطه ور شده...امشب می خوام دستات رو تو دست مهتاب بذارم ...

 امشب میخوام دیگه نباشم و دلم رو بسپرم به آسمون...وقتی واژه هام در برابر تو کم میارن

 دلم دیگه حرفی واسه گفتن نداره ...دلم آروم شده آروم تر از عمق نگاه تو...

دیگه وقت رفتنه...دل بیتابم رو کنار چشات جا میذارم و گم میشم تو همه ی بودن ها و رفتن ها...

همین جا کنار خاطره های نبودن تو و بودن و موندن من آخر دفتر

خاطراتم مهر پایان میزنم...حالا این تو و این خاطره های بارونی بودن خیالت....



خط آخر :

یه دل میگه نشو عاشق کس .....یه دل میگه میمیرم بی نفس ....

یه دل میگه برم و یه دلم میگه خو کن به قفس....

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در 87/06/23ساعت 6:18 بعد از ظهر توسط فائزه شکیبا| |

 

 

 دریای چشمانم طوفانی است و چنگال غم قلبم را می خراشد. جغد تنهای بر ویرانه لحظه هام نشسته و من با سر انگشت خیال ُ تصویر تو را ترسیم می کنم .

دلم برای خودم تنگ شده ُ برای غرورم برای رویاهام و برای آرزوهام

وقتی آمدی و با صدای لرزان از عشقی گفتی که از مدتها پیش در دلت خانه کرده و وقتی از قلبی گفتی که اسیر عشق من شده و وقتی ار لحظاتی گفتی که به یاد آن عشق بهم گره میزدی  همه دنیا ای که داشتم به خاطر تو زیر پا گیداشتم و تمام لحظاتم را به یاد عشق تو سر کردم ولی این شرط انصاف نبود که بری و من راتنها بگذاری و هیچ فکر کردی من بدون تو در این دنیا چه کنم. رفتنت را باور نمی کنم .


ادامه مطلب
نوشته شده در 87/06/23ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط فائزه شکیبا| |

 

         


ادامه مطلب
نوشته شده در 87/06/23ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط فائزه شکیبا| |

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در 87/06/23ساعت 10:23 قبل از ظهر توسط فائزه شکیبا| |


Design By : Night Skin