جزیره دلتنگی من
پر گشودن، گویی هیچ گاه چنین پر گشودن را نخواهم آموخت گویی تمام عمرم به مشقت سر شده است چرا که پرواز روش دیرین پا در هوا بوده است .... نیرنگ، گویی هیچ پاه دست از دورغ گفتن بر نخواهیم داشت گویی با حسرت خوردن به کلی خوارش خواهم شمرد چرا که دورغ گویی ترفند قدیمی بر زبان نیارودن کلماتی است که هرگز برملا نخواهد شد زار زدن، گویی هیچ گاه دست از این گریه بر نمیدارم گویی همیشه در ارزوی مردنم چرا که گریستن رسم دیرین جاری کردن سیلاب اشک بر زمین است آه مرگ گویی هیچ گاه اینگونه نخواهم مرد گویی تمام عمرم در پرواز گذشته چرا که مردن رسم دیرین بی ثباتی در دنیاست حسرت، گویی هیچ گاه دست از حسرت خوردن بر نخواهم داشت گویی انجا همیشه خواهم گریست چرا که حسرت پیامد باریدن غم از در و دیوار است و تلاش، گویی تمام روزگارم به کوشش سرشده است گویی می توانستم از دروغ دست بر دارم چرا که کوشش همان روش دیرین اثبات گرد بودن زمین است آه پرواز آه دروغ آه گریه آه حسرت آه تلاش و مرگ چرا که مردن رسم دیرین روییدن گلها بر زمین است. اری همین است. آنكه بر پیكر لب می لرزید لااقل كاش مرا می فهمید روز اول كه صدایش كردم بوسه می خورد لبم پی در پی یك سكوت بر دلم آن روز نشست گفتم این مرد غزل های من است بعد از آن روز دلم خط خطی كرد همین دفتر را شعر می خواند كه عاشق باشد مثل یك قمری آواز به دست كه سكوتش سرد است خواندمش باز بیا جنس این فاصله ها دریا نیست تن من زندانی ست در هجوم تن تو خنده ای كرد عجیب گفت ای زاده ی مه باز عاشق شده ای!؟ لحظه ها زود گذشت تا همین روز كه رفت نامه ای داد به من كه از آن روز كه در خاطر من می آیی روز هایم همه در بی كسیم می میرند حال بگذار كه تنها باشم آنكه بر پیكر لب می لرزید لااقل كاش مرا می فهمید دل من می سوزد نه به حال تو به مه در شب تار كه غریب ست هنوز هر شب از درد سپید دل خود می گریم لحظه ای با من باش شاخه ام را بتكان تا محبت ریزد تا بگویم كه تو را از لب فاصله ها می گیرم چون تو رویای غزل های منی بی تو در واژه ی غم می میرم پس بیا در بر من جنس این فاصله ها دریا نیست و خودت می دانی تن من در تن تو زندانی ست گاه گاهی كه دلم در شادی موج می زند یا در غم اشكانم را بر گونه هایم به رقص در می اورد ویا وقتی در تنهایی به اوج می رسم زندگی برایم مفهوم دیگری می یابد و نا خود اگاه دوست دارم قلم سیاهی دستانم را حس كند و احساس وجودم را گاهی با عشق ،گاهی با شوق ،گاهی با گریه و گاهی با حسرت خط خطی كند. خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشمات می میره خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی خیلی سخته بری یه شب واسه چیدن ستاره
توی اغوش بخشاینده تو قلبم تند تر از همیشه تپید با صدایت مرا نوازش کردی مهربان و پاک بود در اغوشت غرق محبت شدم به تو تکیه کردم نگاهت مهربان است صدایت ارامش دستانت بخشنده و بویت بوی بهار عشق با تو احساس امنیت می کنم احساس زیبایی احساسی که مرا از تمام بدیها و بی رحمی ها حفظ میکند روز تولد عشق قلبم را بتو هدیه کردم دستت را به من دادی تا یکی شویم و پرواز کردیم تا بی کرانه ها مرا به فصل رفته عشق نسپار نگذار کم شوم از اینده تو به من فرصت بده تا دوباره در اغوش بخشاینده تو گم شوم در جلسه امتحان عشق من ماندم و یک برگه سفید یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی درده دل من در این کاغذ کوچک جا نمیشود قطره کوچکی سر سره بازی میکند و برگه سفیدم!متاسفانه قطره را به اغوش میکشدعشق تونوشتنی نیست.در برگه ام کناره ان قطره یک قلب کوچک می کشم. وقت تمام است برگه ها بالا قطره کوچکی سر سره بازی میکند و برگه سفیدم!متاسفانه قطره را به اغوش میکشدعشق تونوشتنی نیست.در برگه ام کناره ان قطره یک قلب کوچک می کشم. وقت تمام است برگه ها بالا گفتی که امشب اومدم بهت بگم باید برم سفر همیشه قصه ی رفتن و دلتنگیه همیشه یک نفر میره آدم و تنها میذاره دلم نمیاد که بگم بخاطر دلم بمون .. بمون واسه خونه ای که محتاجِ عطر تن توست! در این بازار نامردی به دنبال چه می گردی؟ .....
گاه گاهی روزها دلم به سوی اسمان پر می كشد و تصویر فرشته را در اب ، در روشنایی یا مهتاب نقش می زند.
بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره 




خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی
اما وقتی بهار شد ازش جدا شی



وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی



ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره
گاهی وقتا سکوت همه ناگفته های ما رو از تو چشمامون به سادگی فریاد می زنه
به احترام عشق
یک دقیقه سکوت
رها کن این پرنده به آسمون پریده رو
برو
رها کن این تولد به انتها رسیده رو
برو
بزار به حال خسته خودم بمونم و برم
سکوت آخرینمو برات بخونم و برم
جواب گریه های این دل شکسته مو نده
جواب هق هق دل به گل نشسته مو نده
دلم تو شک موندن و پاهام رو ریل رفتنه
گناه این جدا شدن نه از توئه نه از منه
نه از توئه نه از منه
حالا که پلک عاشقانه های ما نمی پره
سکوت کن
سکوت کن
سکوت حرف آخره
سکوت حرف آخر
رها کن این پرنده به آسمون پریده رو
برو
رها کن این تولد به انتها رسیده رو
برو
تحملم نکن ولی نگو که خسته ای ز من
برو ولی تو این ترانه حرف رفتنو نزن
اگه نشستم و عصا شدی به روی من نیار
این از خودم بریدنو به پای بی کسیم بزار
دلم تو شک موندن و پاهام رو ریل رفتنه
گناه این جدا شدن نه از توئه نه از منه
نه از توئه نه از منه
حالا که پلک عاشقانه های ما نمی پره
سکوت کن
سکوت کن
سکوت حرف آخره
سکوت حرف آخره
گفتی می خوام بهت بگم همین روزا مسافرم
“باید برم ..”
برای تو فقط یه حرف ساده بود
کاشکی می دیدی قلب من به زیر پات افتاده بود
شاید گناه تو نبود شاید که تقصیر منه
شاید این عاقبتِ این جوری عاشق شدنه ..
به من نگو جدایی قسمتی از زندگیه
میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا می ذاره
همیشه یک دل غریب یه گوشه تنها می مونه
یکی مسافر و یکی ، این وره دنیا می مونه
اما بدون با رفتنت این تن خسته میده جون
بمون برای کوچه ای که بی تو لبریزه غمه
ابری تر از آسمونش ابرای چشمای منه
بمون واسه پنجره ای که عاشقه دیدن توست!
بمون برا کوچه ای، که بی تو لبریزه غمه
ابری تر از آسمونش ابرای چشمای منه..
نمی یابی نشان هرگز تو از عشق و جوانمردی ......
برو بگذر از این بازار ، از این مستی و طنازی .....
اگر چون کوه هم باشی در این دنیا تو می بازی
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب
می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
| Design By : Night Skin |





