|
۰۱مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.
بگذار! بگذار سپیده سر زند . چه باک که من بمیرم و شبنم فرو خشکد . و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد . و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری باز گرددد . و راه کهکشان بسته شود … بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر کشد .
روی من شرط نـبند جـای تـکـخال قـمار جـای یـک اسب سیـاه پـای مـیدان شکـار بـر سرم عـشق نپـاش مثـل بـاران ِ تـگرگ مثـل یـک شوخـی تلـخ بیـن مهمـانی مـرگ پـشت مـن راه نـیا همچـو یـک عـاشق نـاب بـاورت را نفـرست رو بـه مـن٬ رو بـه سراب هستی ات را نـفروش بـه پـریـشانی ِ مـن بخـت ِ پـرواز نبـین روی پیــشانی ِ مـن بیـش از ایـن لاف نبــاف پـشت ایـن نـغمه سرد روی مـن تـاس نـریـز جـای یـک تخــته نـرد.
به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند، دلم تنگ است. بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند. شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها. دلم تنگ است. بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه، در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها. واین نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی. بیا، ای همگناهِ من در این برزخ. بهشتم نیز و هم دوزخ. به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من، که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها. و من می مانم و بیداد بی خوابی. در این ایوان سر پوشیده متروک، شب افتاده است و در تالاب من دیری است ، که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها. بیا امشب که بس تاریک وتنهایم. بیا ای روشنی، اما بپوشان روی، که می ترسم ترا خورشید پندارند. و می ترسم همه از خواب برخیزند. و می ترسم که چشم از خواب بردارند. نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را. نمی خواهم بداند هیچ کس ما را. و نیلوفر که سر بر مکشد از آب؛ پرستوها که با پرواز و با آواز، و ماهیها که با آن رقص غوغایی؛ نمی خواهمم بفهمانند بیدارند. شب افتاده است و من تنها و تاریکم. و در ایوان و در تالاب من دیری است در خوابند، پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی. بیا ای مهربان با من! بیا ای یاد مهتابی!
می خواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجَم یا در اندیشه خوب و بَدَش باشم. نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه. می خواهم بروم با آنکه دوستش می دارم.
زندگی بیشترش سوختن است درس آموختن است. زندگی انتظاری است که آدم ز برادر دارد. زندگی فانوسی است لب دریای خیال آویزان میتوان آن را دید و نبیش روشن است اما به اندازة خویش زندگی تابلویی است نیمة راه که ز سر منزل مقصود خبر می آرد کار او هشدار است گر مسافر رهش بیدار است زندگی تجربة تلخ فراوان دارد. دو سه کوچه پس کوچه و اندازة یک عمر بیابان دارد. زندگی زندانی است که در آن بیشتر از زندانی, زندانبان دارد. زندگی دین بزرگی است که بر گردن ماست
تو را گم کرده ام امروز و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند نمی دانی چه غمگینند چراغ روشن شب بود ، برایم چشمهای تو نمی دانم چه خواهد شد پر از دلشوره ام ، بی تاب و دلگیرم کجا ماندی که من بی تو هزاران بار در هر لحظه می میرم .
شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت ازیادم... خداحافظ واین یعنی در اندوه تو می میرم و این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد وبرف ناامیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق،از دلبستگی هایم؟ چگونه میروی با آنکه می دانی چه تنهایم...
پر گشودن، گویی هیچ گاه چنین پر گشودن را نخواهم آموخت گویی تمام عمرم به مشقت سر شده است چرا که پرواز روش دیرین پا در هوا بوده است .... نیرنگ، گویی هیچ پاه دست از دورغ گفتن بر نخواهیم داشت گویی با حسرت خوردن به کلی خوارش خواهم شمرد چرا که دورغ گویی ترفند قدیمی بر زبان نیارودن کلماتی است که هرگز برملا نخواهد شد زار زدن، گویی هیچ گاه دست از این گریه بر نمیدارم گویی همیشه در ارزوی مردنم چرا که گریستن رسم دیرین جاری کردن سیلاب اشک بر زمین است آه مرگ گویی هیچ گاه اینگونه نخواهم مرد گویی تمام عمرم در پرواز گذشته چرا که مردن رسم دیرین بی ثباتی در دنیاست حسرت، گویی هیچ گاه دست از حسرت خوردن بر نخواهم داشت گویی انجا همیشه خواهم گریست چرا که حسرت پیامد باریدن غم از در و دیوار است و تلاش، گویی تمام روزگارم به کوشش سرشده است گویی می توانستم از دروغ دست بر دارم چرا که کوشش همان روش دیرین اثبات گرد بودن زمین است آه پرواز آه دروغ آه گریه آه حسرت آه تلاش و مرگ چرا که مردن رسم دیرین روییدن گلها بر زمین است. اری همین است.
آنكه بر پیكر لب می لرزید لااقل كاش مرا می فهمید روز اول كه صدایش كردم بوسه می خورد لبم پی در پی یك سكوت بر دلم آن روز نشست گفتم این مرد غزل های من است بعد از آن روز دلم خط خطی كرد همین دفتر را شعر می خواند كه عاشق باشد مثل یك قمری آواز به دست كه سكوتش سرد است خواندمش باز بیا جنس این فاصله ها دریا نیست تن من زندانی ست در هجوم تن تو خنده ای كرد عجیب گفت ای زاده ی مه باز عاشق شده ای!؟ لحظه ها زود گذشت تا همین روز كه رفت نامه ای داد به من كه از آن روز كه در خاطر من می آیی روز هایم همه در بی كسیم می میرند حال بگذار كه تنها باشم آنكه بر پیكر لب می لرزید لااقل كاش مرا می فهمید دل من می سوزد نه به حال تو به مه در شب تار كه غریب ست هنوز هر شب از درد سپید دل خود می گریم لحظه ای با من باش شاخه ام را بتكان تا محبت ریزد تا بگویم كه تو را از لب فاصله ها می گیرم چون تو رویای غزل های منی بی تو در واژه ی غم می میرم پس بیا در بر من جنس این فاصله ها دریا نیست و خودت می دانی تن من در تن تو زندانی ست
|
About
نویسنده: فائزه
Home
|