تبليغاتX
جزیره دلتنگی من
سلام

شده تا حالا دل تنگی بشی ؟شده تا حالا فکر کنی اگه دلت تنگ شد چکار باید بکنی؟ تو دلتنگی به کجا بری . دردتو به کی بگی؟

امشب منم دلم خیلی گرفته . چشام هوای اشک ریختن داره . اخه دلم تنگه . فقط یه جای رو شناختم که برم پیشش. برم و باهاش حرف بزنم. از دلتنگام بگم . تنها چیزی که تو این دنیا خوب به حرف گوشم میده. منتی نمیزاره.و ارووم میکنه.

دلم گرفته از این روزگار دلتنگی
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی
دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی
شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی
درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی
از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
نشسته ایم من و دل کـــــنار دلتنگی
دگر پرنده احساس مــن نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی
بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد
بیا که بگذرد این روزگـــــار دلتنگی

 

+ نوشته شده در  88/02/29ساعت 1:56 قبل از ظهر  توسط الینا شکیبا  | 
یادش بخیر بچه که بودیم همه میکفتن دورغ بده مواظب باش دورغ نگی . اخه میدونی دورغگو دشمن خداست. هر کی دورغ بگه دماغش بزگ میشه میشه مثل پینوکیو. نمیدونم شاید هم میخواستند دورغ یامون ندند ولی اخه یکی نبود بهشون بگه اخه مامان جون باباجون اگه دورغ بده چرا با دورغ یادمون میدی که دورغ نگیم . اینو بارها و بارها شنیدم . راستی چرا دورغ

تا حالا فکر کردی وقتی دورغ میگی چی میشه؟ اره خوب کارمون راه میفته. شاید هم همه تحویلمون بگیرند. ولی یه چیزی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا میکن دورغ بو داره؟؟؟؟؟؟

اینو بچه دادشم از مادرش پرسید بوش چه جوری؟

ولی فکر کنید وقتی دورغ میگی چه حالی داری. تازه باید مواظب باشی به همه یه جور دورغ بگی که خراب نشه. اها بوی دورغ اینجاست. واییییییی چه بوی بدی

راستی میشه بگید کیا راست میگند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  88/02/29ساعت 1:49 قبل از ظهر  توسط الینا شکیبا  | 
ماکیاول میگه:

همیشه در پی سود خویش باش . جز خویشتن هیچ کس را محترم مدار. بدی کن اما چنان وانمود کن که نیکی میکنی. حریص باش و هر چه میتوان تصاحب کن. خشن و در خوی باش .به قول و وعده خود عمل نکن . چون فرصت به دست اوردی دیگران رابفریب . در رفتار با مردم به زور و حیله توسل جوی و نه مهربانی . همه مساعی خود را برجنگ متمرکز کن .

راستی ماکیاول موضوعی را موعظه می کرد که مطبوع آن زمان بود .

فکر کنم برای زمان ما هم مصداق داشته باشه

+ نوشته شده در  88/02/28ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط الینا شکیبا  | 
یادش بخیر اون روزا  تو کنارم بودی و من با تو تا اوج خوشبختی بودم.

یادش بخیر اون روزا که تو مال من بودی من مال تو .

یادش بخیر  اون روزا که با با خندهام می خندیدی و با گریه هام گریه می کردی.

یادش بخیر اون روزا که ما یه روح بودم و دوتا بدن

یادش بخیر  یادش بخیر

راستی چی شد ؟ چطوری شد؟ چطور دلت اومد بری

یادش بخیر   خاطرها. باهم بودن تو جادها

یادش بخیر  یادش بخیر

 

+ نوشته شده در  87/12/07ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط الینا شکیبا  | 

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم
تو مثل شمعدا ني ها پر از رازي و زيبايي
و من در پيش چشمان تو مشتي خاک گلدانم
تو دريايي تريني،آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
و من در آرزوي قطره هاي پاک بارانم
نمي دانم چه بايد کرد با اين روح آشفته
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم
تو مثل مرهمي بر بال بي جان کبوترها
و من هم يک کبوتر تشنه ي باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه هاي بي قرار من
ببين با تو چه رؤيايي است رنگ شوق چشمانم
شبي يک شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو به فکر گلهايي که يک شب باد ويران کرد
و من خواب تو را مي بينم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه اي هستي که باران تازه مي گيرد
و من مرغي که از عشقت فقط بي تاب و حيرانم
تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه ي چشمت
و بعذ از تم منم با غصه هاي قلب سوزانم
تو مثل چشمه ي اشکي که از يک ابر مي بارد
و من تنها ترين نيلو فر رو به گلستانم
شبست و نغمه ي مهتاب و مرغان سفر کرده
و شايد يک مه کم رنگ از شعري که مي خوانم
تمام آرزو هايم زماني سبز مي گردد
که تو يک شب بگويي ،دوستم داري تو،مي دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست
و من امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست
قدم بگذار روي کوچه هاي قلب ويرانم
بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم

+ نوشته شده در  87/12/07ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط الینا شکیبا  | 
خدا حافظ عزیزم

خدا حافظ عزیزم. چقدر زود ردفتی و منو تو این دریای متلاطم تنها گذاشتی. چقدر دلم برات تنگ شده. مگه بهم قول ندادی بمونی. مگه نگفتی من بی تو نمی تونم. پس چی شد . چرا رفتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ها چرا تنهام گذاشتی نگفتی چه بلایی سر معشوقه تو میاد. یادت رفته باهم چه قرار گذاشتیم . یادت رفتی حالا من بعد از دو سال هنوز نتونستم فراموشت کنم. یادته نمی تونستی تحمل کنی من گریه کنم. طاقت اشکای منو نداشتی . الان دوسال کارم اشک ریختن در دوری از تو.....

چرا؟؟؟؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟

خدایا از تو دل گیرم. خدایا همه چیز مو از من گرفتی . حالا من موندم یه مشت خاطره. خاطره روزی که کنارش بودم. خدایا حالا خیلی براش زود بود. زود بود . زود بود که بره زود بود بره منو تنها بذاره.   می دونی کسی مثل دیگه نیست. خداحافظ عزیزم. خدا حافظ عزیزم .

 می دونی حالا بدون تو کی جواب دل تنگی منو می ده . یه خاک سرد . یه سنگ سیاه

کاش منم پیشت بودم . اما من به عشقت وفادارم. من فقط تو رو دوست دارم و خواهم داشت تا لحظه ای که بتو برسم. منتظرم باش.

 

+ نوشته شده در  87/12/06ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط الینا شکیبا  | 

اخه چطور دلت اومد تنهام بذاری رو بری.

اخه مگه حرفی زدم زخم زبونی من زدم.

اره همش بهونه بود .مسئله یار دیگه بود دل هوای شده بود کار هم از کار گذشته بود.

برو با یارت عزیزم رها کن این تن منو    

الهی صد ساله بشه عشق قشنگت عزیزم

اما یه قول بهم بده یارتو تنها نذاری که مثل من اسیر بشه آواره از خونه بشه

منم یه قول بهت می دم یه روز فراموشت کنم.

قلبمو سنگیش بکنم عشق تو خاکستر کنم.

اگه یه روز خواستی گلم کسی رو نفرینش کنی بگو که مثل من بشه زجر جدایی بکشه.

آخه چطور دلت اومد تنهام بذاری و بری

آخه مگه حرفی زدم.زخم زبونی من زدم .

 

+ نوشته شده در  87/12/06ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط الینا شکیبا  | 

تفاوت عشق و دوست داشتن ...

 عشق يک جوشش کور است و پيوندي از سر نابينايي،
دوست داشتن پيوندي خودآگاه واز روي بصيرت روشن و زلال .

عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد وهرچه از غريزه سر زند بي ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع مي کند وتا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج ميگيرد .

عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست،و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر ميگذارد

دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند.

 

عشق طوفاني ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.

عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني "فهميدن و انديشيدن "نيست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر ميرودو فهميدن و انديشيدن را از زمين ميکند
و باخود به قله ي بلند اشراق ميبرد.

 

عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند،
دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد.

عشق يک فريب بزرگ و قوي است ، دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي،بي انتها و مطلق.

عشق در دريا غرق شدن است،
دوست داشتن در دريا شنا کردن.

عشق بينايي را ميگيرد،
دوست داشتن بينايي ميدهد.

عشق خشن است و شديد و ناپايدار،
دوست داشتن لطيف است و نرم و پايدار.

عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا يقين است و شک ناپذير.

ازعشق هرچه بيشتر نوشيم سيراب تر ميشويم،
از دوست داشتن هرچه بيشتر ،تشنه تر.

 

عشق نيرويي است در عاشق ،که او را به معشوق ميکشاند،
دوست داشتن جاذبه اي در دوست ، که دوست را به دوست مي برد.

عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.

 

عشق معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز ميخواهد وميخواهد که همه ي دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند.

در عشق رقيب منفور است،
در دوست داشتن است که:“هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند”
که حسد شاخصه ي عشق است
عشق معشوق را طعمه ي خويش ميبيند
و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش نربايد
و اگر ربود با هردو دشمني مي ورزد و معشوق نيز منفور ميگردد .

 

دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است
يک ابديت بي مرز است ; که از جنس اين عالم نيست.

+ نوشته شده در  87/09/18ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط الینا شکیبا  | 

872530rp3ykrla4q.gifشكسپیر میگه: 872530rp3ykrla4q.gif

خیانت تنها این نیست كه

 شب را با دیگری بگذرانی ...

خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !

 خیانت تنها این نیست كه

دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ...

خیانت میتواند جاری كردن

 اشك بر دیدگان معصومی باشد

+ نوشته شده در  87/09/07ساعت 3:50 قبل از ظهر  توسط الینا شکیبا  | 
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد...
شد...  نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید

 بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند...

 مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.

 موعد عروسی فرا رسید...

 زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.

 مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد...

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

 مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود...

 همه تعجب کردند... مرد گفت:

"  من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم  "

 

 

 

    

 

    

+ نوشته شده در  87/08/04ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط الینا شکیبا  |